لحظه هایم پر از پرسش مرگ

کوچه های ذهنم چه عجب بی نور است

وکی از این ظلمت ،چون رها خواهم شد ؟؟؟؟

چه کسی خواهد بود پرسشم را بیند

و  به ژرفای نگاهی پر مهر 

این دل خالی و تاریک مرا

بنماید سر شار

از چه؟

از نور یقین

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
ماشا

سلام مهدی.پست آخرت را خواندم زیبا بود.موفق باشی.اول صبح و حدیث مرگ و ...چه بگویم ....مبتلاییم.سری بزن.

کاوه پارسی

ابراهيم نبي، از خدا خواست كه چهار مرغي را كه او سر مي‌برد و در هاون مي‌كوبد و بر سر چهار تپه دفن مي‌كند را از نو بسازد تا از "نور يقين سرشار" شود! اگر ابراهيم كه با خدا ديالوگ با واسطه داشت احتياج به اين آزمايش داشته پس ترديد ما طبيعي است! اما مي‌داني كه فكر كردن به كنه ذات خداوند ممنوع است، به نظر من به همين نسبت نيز نبايد به مسائل پيچيده‌اي مانند تقابل مرگ و حيات يا رويا و بيداري ... هم خيلي ژرف انديشيد! موفق باشي و وبلاگت هميشه به روز باد! ممنونم از كامنت شما!

مسافر شهر رویا

سلام ... ممنون از کامنت قشنگتون... اسم وبلاگتم خیلی قشنگه [چشمک] موفق باشی دوست من

مسافر شهر رویا

و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ در ذهن اقاقی جاریست من دوست دارم بمیرم [لبخند] مرگ و به زندگی ترجیح می دم... و هرگز فکر نکردم که زندگی شیرینتر از مرگه ... کی می دونه .... شاید مرگ قشنگتر و زیباتر از زندگی یاشه... ما که هنوز نمردیم [نیشخند] ولی امیدوارم که بهتر باشه ...[گل][گل][گل]

مجید

سلام به مرگ میتوان یقین داشت ...با باز کردن هر صبح پنجره